تبليغاتX
کیوسک

ماکیاولیسم و نگرشهای سلطه جو

 ماکیاولیسم، این مکتب آشنا در علم مدیریت، با تفکرات و تجربیات نیکولو ماکیاولی شکل گرفت . ماکیاولی فیلسوف و سیاستمدار ایتالیایی در سوم ماه مه 1469 در شهر فلورانس دیده به جهان گشود و به خاطر روند فکری و نفوذ سیاسی پدرش که اومانیستی با سابقه بود، در سن 29 سالگی به مقام مهمی در سلسه مراتب اداری فلورانس دست یافت. بعدها نیز بر حسب وظیفه ای که به عنوان سفیر فلورانس به او محول شده بود، به ماموریت های زیادی رفت و در خلال همین ماموریت ها بود که عقاید و نظراتش را در مورد طبیعت انسانها و چگونگی کسب قدرت و کنترل آن شکل گرفت. وی در سال 1513 کتابی به نام شهریار  نوشت که هنوز هم اثری قابل تعمق از آن یاد می شود.

تجربیات ماکیاولی در برخورد با دیگران، مخصوصا صاحبان قدرت، چنان اثری بر او گذاشت که کتاب شهریار را از نصایح غیر اخلاقی، البته با تکیه بر واقعیات تلخ و سر سختی که برای ایجاد یک مدیریت موفق لازم است، آکند. جنبه های عملی این نصایح چنان واضح و روشن است که بعد از گذشت چند قرن هنوز تاکتیک های او کاربرد دارد و برای بهره کشی از دیگران مورد استفاده قرار می گیرد. به همین دلیل، نام او از لحاظ به کارگیری مکر و حیله برای کنترل و به خدمت گرفتن دیگران در جهت منافع شخصی زبانزد همگان است. و جود این تاکتیک ها در هر سازمان یا اجتماعی موجب کانالیزه شدن منابع عمومی در جهت منافع شخصی و لذا نگرانی آفرین است.

هر چند ماکیاولیستهای تاریخ همواره مورد لعن و نفرین بودهاند، ولی صراحت گفتار و شجاعت ماکیاولی در بیان حقایق و تکنیک هایی که قرن ها ا فراد بدون نام بردن از آنها برای اعمال کنترل و سلطه بر دیگران به کار می برند، مورد ستایش قرار گرفته است. قدمت چنین روش هایی از دیدگاه مکاتب توحیدی به پیش از زندگی بشر روی زمین و به زمانی باز می گردد که دسیسه شیطان آدم را به هبوط کشاند و مکر و حیله سرنوشتی ناخواسته به او تحمیل کرد. از دیگر اسنادی که در این زمینه می توان نام برد، کتبی است که قدمت آنها به 2300 سال می رسد. اولین اثر، کتاب «لرد شانگ» نویسنده چینی، و دیگر «آرتاشسرا» به قلم کاتیلیه هندی است. هر دو اثر شامل نصایح و راهنمائیهای کاملا منطقی و مبتنی بر واقعیات تلخ و ناخوشایند و خشن است و همین امر باعث شده که با هنجارها و اخلاقیات جوامع خود تضاد پیدا کند و لذا سالها از انظار مخفی نگاه داشته شود. کتاب کاتیلیه تنها در اوایل همین قرن بعد از گذشت دو هزار سال ناگهان پیدا شد!

ماکیاولیسم به عنوان یک نمونه شخصیتی

در مباحث رفتار سازمانی ، ماکیاولیسم بیشتر به عنوان یک خصوصیت یا نمونه شخصیتی مورد توجه قرار گرفته است تا یک روش مدیریت، یا تکنیک های استفاده از قدرت، یا سیاست بازی های سازمانی. شخصیت را اجمالا می توان به صورت خصوصیات و طرحهای رفتاری افراد که در طول زمان شکل می گیرد و آنگونه پایدار است که دیگران را در شناسایی و پذیرش آن یاری می کند، تعریف کرد.

  به این ترتیب خصوصیات افراد در بطن شخصیت آنها نهفته است و اثر عمیقی بر نحوه ء رفتار و عملکردشان می گذارد. رفتارهایی که به نوبه ء خود می تواند علت موفقیت یا شکست افراد مختلف در موقعیت های مختلف باشد.

بنابراین، شناسایی خصوصیات، به ما کمک می کند تا اولا شناخت درستی از افراد پیدا کنیم، ثانیا حتی المکان بتوانیم ارتباط صحیحی بین شخصیت مناسب و موقعیت دلخواه برقرار سازیم ، ثالثا مواضع درستی در برابر آنها اتخاذ کنیم.

برای مطالعه و تحقیق در بارهء این خصوصیلت، افراد را بر حسب میزان داشتن (یا نداشتن) خصوصیتی درجه بندی می کنند. به طور مثال، افراد به درجاتی دارای شخصیت بزهکار هستند (یا نیستند). راه دیگر این است که جایگاه فرد را در طیف یا پیوستاری که در یک سر آن خصوصیتی و در سر دیگر خصوصیت دیگری متضاد با آن قرار دارد اندازه گیری می کنند. مثلا افراد یا درونگرا هستند یا برونگرا،یا چیزی بین این دو. می توان وضعیت افراد را نسبت به این دو خصوصیت، در طیف یا پیوستاری که از درونگرایی مطلق شروع و به برونگرایی مطلق می رسد مشخص کرد.

با توجه به روش اول، میزان شدت و ضعف گرایش افراد به رفتارهای ماکیاولیستی را نیز می توان به عنوان یک خصوصیت شخصی اندازه گیری کرد.

ساختار ذهنی و آثار آن بر عملکرد

همان گونه که اشاره شد، نگرش ها و پیش فرضها لازمهء شکل گیری ساختار ذهنی است که رفتارها در چارچوب آنها پرورش می یابد. برای مثال می توان به بحثی آشنا در مورد گرایشهای مدیران به «تئوری X » و «تئوری Y»اشاره کرد،زیرا تئوری X  و تئوری Y نیز مبین نگرشهایو تمایلات قبلی مدیران نسبت به دیگران است و مدیران با داشتن پیش فرضهای مختلف در مورد انسانها، نگرش خاصی نسبت به آنها پیدا می کنند و این نگرش مدیران را برای رفتار خاصی آماده می کند، یعنی مدیران معتقد به«تئوری X» با پیش فرضهای خاص دربارهء طبیعت انسانها، عملکردهایی متفاوت از مدیرانی که به پیش فرضهای دیگر معتقدند از خود بروز می دهند.نمونه ای از پیش فرضهائی که مدیران متمایل به«تئوری X»دارند، به قرار زیر است:

1-   انسانها بطور طبیعی تنبل هستند و ترجیه می دهند کار نکنند.

2-   انسانها بیشتر برای پول و پاداش کار می کنند.

3-   اساسی ترین نیروئی که افراد را به کار و تلاش وا می دارد، ترس از توبیخ و تنزل مقام است.

4-   انسانها اکثرا کودکانی هستند که تنها از لحاظ جسمی رشد کرده اند و طبیعتا باید به کسی متکی باشند.

5-   انسانها معمولا وابسته اند و انتظار هدایت شدن از بالا دارند و نمی خواهند خود صاحب فکر شوند.

6-   انسانها ورای نیازهای کوتاه مدت و مسائل مادی به چیز دیگری توجه ندارند.

7-   انسانها تملق و رفتارهای  چاپلوسانه را دوست دارند.

8-   انسانها به طور طبیعی در برابر تغییرات مقاومت می کنند.

9-   انسانها نتیجه وراثت هستند و در روند رشد جسمانی از کودکی تا پیری، پتانسیل دماغی آنها تغییر نمی کند.

10-افراد نیاز به توجیه شدن دارند و باید با تنبیه یا توبیخ مسائل به آنها القاء شود.

مدیران با داشتن این پیش فرضها، رفتارهای خاصی مثل اعمال کنترل مستقیم، هدایت نظاره گر، و تصمیم گیری متمرکز در ساختار های بلند، از خود نشان می دهند و به رئیس مداری یا وظیفه مداری و استفاده از قدرتهای موقعیتی (تشویق، تنبیه، رابطه و اختیارات قانونی) روی می آورند. اما پیش فرضهای مدیران معتقد به«تئوری Y» به گونه ای دیگر و در جهت عکس«تئوری X» است. بطور مثال، نظر یک مدیر متمایل به«تئوری Y» در مورد طبیعت انسانها چنین است:

1-   انسانها بطور طبیعی فعال هستند، اهدافی را طراحی می کنند و از کوشش لذت می برند.

2-   انسانها از کار کردن بهره های زیادی چون احساس غرور ناشی از دست یابی به اهداف، احساس مشارکت، سهیم بودن و همبستگی، تحریک پذیری از چالشهای نو، می برند.

3-   اساسی ترین نیروئی که انسانها را به کار وا می دارد نیاز های اجتماعی و فردی است.

4-   انسانها به طور طبیعی به بلوغی ورای کودکی می رسند و در جوستجوی اختیار، خود مختاری، مسئولیت و تکامل فردی هستند.

5-   انسانها تحت شرایط مساعد قدرت شناسائی نیازها و اهداف متعالی و هدایت خود به سوی آنها را دارند.

6-   انسانها در جوستجوی معنی دادن به زندگی از راه همبستگی با ملت و افراد جامعه و سازمان خود بر پایۀ انگیزه ها و اهداف مشترک هستند.

7-   انسانها خواهان احترامی واقعی هستند.

8-   انسانها به طور طبیعی از یکنواختی بیزارند و از تجارب جدید لذت می برند و از آنجا که هر کسی به نسبتی دارای خلاقیت است، از بکار گیری آن رضایت خاطر کسب می کند.

9-   انسانها همواره در حال رشد هستند؛ از آن رو که هیچگاه برای یادگیری دیر نیست، آنان از فرا گیری و بالا بردن سطح درک و توانائیهای خود لذت می برند.

10- افراد احتیاج به آزاد بودن در انتخاب دارند، هر چند تشویق و کمک نیز باید در کار باشد.

مدیرانی که پیش فرضهای«تئوری Y» را دارند، برای مشارکت دادن افراد در امور، کنترل کلی، رفتار مداری و استفاده از قدرت های شخصی (ارجاعی، اطلاعاتی و تخصصی) تلاش می کنند.البته مدیران در انتخاب تئوری البته مدیران در انتخاب «تئوری X» یا «تئوری Y» آزادند، ولی پیامد های رفتاری آنان در دراز مدت بر روند بهروری و تکامل جامعه اثر می گذارد و همین موضمع است که مورد محققان قرار گرفته است. همانطور که قبلا در مورد اصول ماکیاولیسم متذکر شدیم، فرضیات«تئوری X» برای بسیاری از مدیران ملموس تر از«تئوری Y» است و آنان هرقدر«تئوری Y» را نیز خوب بپندارند اصلا آن را عملی نمی دانند. ولی باید توجه داشت که نحوۀ مدیریت، شیوۀ برخورد و انتظارات ما از دیگران اثر بارزی بر عملکرد آنان خاهد داشت.

هر چند پیش فرضهای«تئوری X» در بعضی از مقاطع زمانی و مکانی حقیقی جلوه می کند، ولی این ها موقعیت هایی کاذب و دستمایۀ انعکاس مدیریت نا درست و سلطه جویانه است. اگر بتوان صحت پیش فرضهای « تئوری Y» را در جوامعی که از فرهنگ کاری بالائی برخوردارند مشاهده کرد، حتما با ایجاد شرایط مناسب و صحیح می توان آن را در جوامع دیگر نیز فراهم ساخت زیرا نمونه های زیادی در دست است که نشان می دهد منابع انسانی جهان سوم که برداشتهائی تبعیض گونه از سرشت و طبیعتشان می شوند وقتی به کشورهای پیشرفته راه پیدا می کنند، کارآئی و خلاقیت خود را بروز می دهند.

آشنائی با نظرات ماکیاولیستی دربارۀ انسانها

پس از آشنائی با نحوۀ تاثیر ساختارهای ذهنی بر عملکرد مدیران با در نظر گرفتن «تئوری X» و«تئوریY» به شناسایی پیش فرضها و تکنیکهای عملکردی ماکیاولیستی می پردازیم. طبعا برای این منظور باید به آثار بجا مانده از ماکیاولی مانند مجموعه سخنرانی ها و کتاب شهریار مراجعه کرد. ماکیاولی در نوشته هایش به این مساله اشاره کرده که هدف همواره وسیله را توجیح می کند و هدف نهایی،استوار و قدرتمند شدن و ریشه دواندن است. او معتقد بود که پول و قدرت تنها وسایلی  است که می توان به کمک آنها با دیگران مذاکره و بر دیگران اعمال رهبری کرد و استعمار و تحمیق روشهایی است که افرادزرنگ می توانند با استفاده از آنها، شرایط را به سود خود تغییر دهند. پیش فرضها یا عقاید مکتب ماکیاولیسم به طور خلاصه از این قرار است:

1-انسانها به طور کلی جز با توسل به زور، سخت کار نمی کنند.

2-در همهء مردم رگه هایی از شرارت و نادرستی وجود دارد که تحت شرایط مناسب ظهور می کند.

3- اکثر افراد طبیعتا بد ذات هستند.

4-اغلب مردم بزدل و ترسویند.

5-در هر لحظه یک احمق پا به جهان می گذارد.

6-بزرگترین تفاوت مجرمان و دیگران در این است که مجرمان آنقدر احمق اند که گیر افتاده اند.

7-تحمل مرگ پدر برای اکثر افراد آسانتر از مرگ همفکر و همقطار است.

8- پیشی گرفتن ازدیگران بدون تخطی از مقررات بسیار دشوار است.

9- بیشتر افرادی که در زندگی از دیگران پیش می افتند، روش شرافتمندانه را انتخاب  نکرده اند.

ماکیاولی با داشتن چنین عقایدی،تاکتیک هایی هم برای کنترل و بهره برداری از دیگران ارائه کرده که چکیدهء آن به صورت زیر می باشد:

1- در روابط شخصی محبت وعاطفه باید کمترین جایگاه را داشته باشد زیرا برای بهره برداری از دیگران باید به آنان به عنوان یک وسیله اندیشید، نه انسانهایی دارای افکار و احساسات که بشود با آنها روابط عاطفی برقرار کرد. همدلی با دیگران یعنی توجه به نقطه نظرات آنها، و توجه به نظرات دیگران یعنی صرف نظر یا کوتاه آمدن از عقاید خود. بنابراین،ماکیاولی محبت را سدی در راه تحمیل عقاید و افکار و افعال خود بر دیگران می داند.

2- برای بهره برداری از دیگران نمی توان چندان به اخلاقیات و معنویات توجه کرد و از موضع تواضع و فروتنی با دیگران برخورد نمود، زیرا بدون دروغ ، خدعه، تقلب ، دسیسه و فرصت طلبی بهره برداری از دیگران امکان پذیر نیست. بنابراین، ماکیاولیستیها به اخلاقیات و معنویات کمتر توجه دارند، هر چند اگر حفظ ظاهر کنن.

3- وابستگی های مکتبی و عقیدتی اهداف بلند مدت را در جهت ارتقاء معنویات و اخلاقیات یا رفاه عمومی مطرح می کند و در این زمینه پایبندی به اصول از اهمیت زیادی برخوردار است. در صورتی که برای بهره برداری از دیگران باید اولا اهداف کوتاه مدت را انتخاب کرد، ثانیا نباید به هیچ اصلی معتقد بود که محدودیتی برای مانور دادن، امتیاز گرفتن یا دادن و چانه زدن ایجاد کند.

4- ماکیاولی معتقد است بهترین وضع در رابطه با دیگران، دوست داشته شدن و عامل ترس بودن است. چنانچه هر دوی اینها امکان پذیر نیست، بهتر است عمل ترس بود. بدین معنی که اگر دیگران از شما به عنوان رئیس، معلم یا والد حساب ببرند و بترسند، روابط محکمتر و با دوامتر خواهد بود. روابطی که فقط بر دوست داشتن استوار باشد شکننده و کوتاه مدت خواهد بود، زیرا خوشی های کوتاه مدت باید فدای عزت و احترام دراز مدت شود.

5- برای اداره کردن دیگران، تعریف و تمجید از آنان و گفتن چیزهایی که به مزاجشان خوش می آید از بهترین روشهاست:زیرا انسانها تملق شنیدن را دوست دارند.

6- هیچگاه نباید دلیل واقعی کاری که انجام داده اید به دیگران بگویید مگر منفعتی در گفتن آن باشد، زیرا هر کس به دیگری اعتماد کامل کند زیان می بیند.

همانطور که ملاحظه می شود، این تاکتیک ها هر چند خشک و بی روح و خشن است، ولی حقایق تلخ زیادی در آنها نهفته که ماکیاولی با پیشنهاد آنها به افراد زرنگ، آنان را برای به دست گرفتن امور ترغیب می کند.

استراتژیهای دفاعی

با توجه به عقاید، نظرات و عملکردهای ماکیاولیستها، به این نتیجه می رسیم که باید به گونه ای در برابر این افراد ایستادگی و دفاع کردو یا خود را از سلطه ء آنان دور نگه داشت. برای این منظور استراتژیهای چندی را می توان نام برد که با عمل کردن به آنها، خطرات ناشی از سوء استفاده، به بازی گرفته شدن و اغفال تا حدود زیادی کاسته خواهد شد.

1-   نقاب از چهرشان بر کشید:

بیکی از عواملی که باعث ادامه ء ارتکاب اعمال غیر اخلاخی مثل خیانت، عهد شکنی، دروغگویی و غیره به وسیله ماکیاولیستها می شود، سکوت طرف مقابل است. البته این مساله قابل درک است که کسانی که مورد اجحاف و اغوای ماکیاولیستی قرار گرفته اند سکوت اختیار کنند،  نخواهند به رسوایی دامن زنند و آن را علنی سازند، و خدشان را پیش از پیش در معرض انتقاد و سرزنش قرار دهند:ولی باید توجه داشت که این عینا همان چیزی است که یک ماکیاولیست می خواهد. بنابراین، اگر اجحافی صورت گرفت و به وجود ماکیاولیستی بی اعتقاد اطمینان حاصل کردید، مشت او را پیش دیگران باز کنید. هر چند احتمالا زبان ناشی از این عمل سنگین است، ولی مطمئن باشید در صورت سکوت  صدمات بیشتر خواهد شد.

    2- به کردار بنگرد، نه گفتار:

همانطور که قبلا متذکر شدیم ماکیاولیستی ها مهارت زیادی دراغفال و  اغوای دیگران دارند. آنها با تردسی خاص در حالی که به خالی زیر پای کسی مشغولند به او اطمینان می دهند که از او حمایت و پشتیبانی می کنند هر چند شناسائی این تاکتیک ها کمی دشوار است، ولی با دقت در رفتار و کردار به خوبی می توان نیاتشان را دریافت.

3-   از شرایطی که مناسب کار آنهاست دوری کنید:

 ماکیاولیستها برای موفق شدن، شرایطی را ترجیح می دهند که دیگران یا از نظر احساسی برانگیخته اند  یا به واکنشی که باید از خود نشان دهند مطمئن نیستند. دلیل این انتخاب هم روشن است: افراد تحت این شرایط در وضعی نیستند که به دسیسه ها و به بازی های پشت پرده ء آنان پی ببرند. بنابراین، بهترین استراتژی در این گونه مواقع کنار کشیدن یا به صورت دفاعی عمل کردن است. اگر هیچ یک از این کارها امکان پذیر نیست، از تصمیم گیری و قبول تعهدات مهم صرف نظر کنید.

4-   از ائتلاف یکپارچه صرف نظر کنید:

  یکی دیگر از موقعیت هایی که مورد علاقه ء ماکیاولیستهاست، ائتلاف با دیگران به منظئر تصاحب بیشترین سهم است. تاکتیکهای عمل در این موارد متنوع است ولی روشی که اکثرا مورد استفاده آنان قرار می گیرد، گرایش به افراط و تفریط به جای اعتدال است. ماکیاولیستها با اغوای طرف یا طرفهای ائتلافشان چنین وانمود می کنند که اگر خواسته هایشان برآورد نشود به طرف مقابل می پیوندند. غیر عملی یا توخالی بودن این شگردها در مواقع عادی به سادگی قابل تشخیص است ولی تحت شرایط حساسی که مورد علاقه ماکیاولیستهاست و در بند قبل مورد اشاره قرار گرفت، وضع کاملا فرق می کند و احتمال فریفته ومتقاعد شدن افراد  بسیار است. توصیه می شود از گرفتن چنین تصمیماتی  تا شناسایی تمام راه حل ها و ائتلافهای ممکن، اجتناب کنید، و به همه ء پیشنهادهایی که به گونه ای جنبهء تهدید و فشار(آشکار یا نهان) دارد با شک  و تردید بنگرید و با احتیاط  با آنها برخورد کنید.

 


نويسنده : رمضانی، بهزاد

+ نوشته شده توسط نادر قاسمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:3 |

شب ها هر کسي شاه­کليد و چراغ دستي دزدی­اش را بر مي­داشت و مي­رفت به دزدي خانه همسايه­اش. سپيده­ي سحر باز مي­گشت، در حالی که خانه خودش هم غارت شده بود. چنين بود که رابطه همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرماني نمي­کرد. اين از آن مي­دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود. هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي­گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي­کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ه

ناگهان ( کسي نمي­داند چگونه ) در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب­ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي­ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. ه

دزدها مي­آمدند و مي­ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي­گرفتند و مي­رفتند. ه

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي­شد که مختار است زندگي­اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمی­شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي­ماند، خانواده­اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. ه

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شبها از خانه بيرون مي­زد و سحر به خانه بر مي­گشت، اما به دزدي نمي­رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي­شد کرد. ه

مي­رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. بازمي­گشت و مي­ديد که خانه اش غارت شده است. ه

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه خالي­اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود . . . ه

مي­گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي­دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده سحر به خانه مي­آمد و خانه­اش را دست نخورده مي­يافت. خانه­اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. .. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه مرد خوب مي­آمدند، چيزي نمي يافتند و فقيرتر مي شدند. ه

در اين زمان ثروتمندان نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي­بند و پست­تر کرد، زيرا خيلي­ها غني و خيلي­ها فقير شدند. ه

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد « بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند.» قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. البته دزد ( که هميشه دزد خواهد ماند ) مي­کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش، غني­ها غني­تر و فقيرها فقيرتر شدند.ه

بعضي از غني­ها آن قدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان
بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي­داشتند، فقير مي­شدند، زيرا فقيران از آنان مي­دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و

زندان ساختند. ه

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي­شد. در حاليکه همه هنوز دزد بودند. ه

مرد خوب، نمونه­اي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت !

 

                                                                                      شاه گوش می کند (ایتالو کالوینو) ه

 

 

 

 

کتاب شاه گوش می کند را همسر کالوینو پس از مرگش در سال 1995 به چاپ رسانده است. ه

+ نوشته شده توسط نادر قاسمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 23:53 |

نمی دانم انعکاس کدامین نور آفرینشم را لرزاند که در لابلای افکارم نقش مبهم یک سایه پرواز می کند و در خلوت تنهاییم صدای سوزش کدامین باد، سرمای سرد زمستان را زمزمه می کند که سودای یک شاخه درخت، تمام احساسم را می سوزاند. نمی دانم طراوت کدامین شعر، ردای کهنه ام را بهانه ای قرار داده برای همراهی کهنه ترین تصنیف زمان و چشمانم را وسیله ای برای پیمودن شکاف لحظه ها.ه
هنوز هم فروزش روشن ترین شمع روشن، غرور پروانه های خفته در خاک زمین است. و "محبت" کنایه تمنایی است که سوار باد می وزد و آفاق را به تقلا برای پاسخش می خواند تا پیله عطوفتی در هم تنیده شود و گلی بشکافد.
همیشه زمان هایی هستند که نور را از خود عبور می دهند ثانیه هایی که میراث صافی آب اند به زمین، تا در تنها ترین لحظات تنهایی، تو را از تو جدا کنند و به آن سوی روشنی آینه ببرند به فلسفه حیات. جایی که تو، تو شوی
اساطیر دور، ژرف ترین معانی وجود را ذره ذره در کالبدم می ریزند تا اندیشه هایم به پرواز درآیند و من انتهای ریسمان گسسته ام را بیابم. تا لحظه ای مانند این شود. ه
اینک تمام دست های باز، آزادیشان را لابلای پنهان ترین خلا تاریخ انتظار می کشند. ه
اینک بودن بهانه ای جز عشق می پروراند. ه
اینک تمام کبوتر های جهان پی مرتفع ترین نقطه زمین لانه می سازند.ه
اینک تهی ترین کلمات عصر به بلندترین نقطه تاریخ می نگرند و یگانه واژه رهایی را فریاد می زنند.ه
دیری است که پژواک آواز جغدی، ترنم رفتن را در اعماق لحظاتم طنین افکن کرده است.ه
چندی، لرزش صدایی مبهم ، ممتد لحظه هایم را شکافت و مرا درنوردید و در عبور از من پیوسته مرا می خواند.ه
باید بروم.......
+ نوشته شده توسط نادر قاسمی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 13:38 |

امروز یک اتفاق مهم تو زندگیم افتاد امروز یه چیزی مثل شهاب سنگ از تو فکرم عبور کرد و آنچنان درخشید که  نورش  تمام ذهنم را گرم و روشن کرده شاید اتفاقی باشه شاید هم ناشی از نوعی نگرش کاذب، اما هر چی که هست در ادامه اون روند آگاهی هست که مدتی می شه که باهاش اخت گرفتم. امروز معمایی که چند ساله ذهنم مشغول کرده را یه جورایی حل کردم این مساله چنان شعفی  درونم بوجود آورده که تصمیم گرفتم آن را توی بلاگم قرار بدم  امیدوارم اگر نظر یا انتقاد صادقانه ای دارید  بیان کنید تا من هم صادقانه نسبت بهش فکر کنم و جوابشو بدم

 دهکده جهانی

بعد از مدت ها تفکر و تجربه و بررسی کوچکترین و بزرگترین موضوعاتی که به نوعی در محیط پیرامونم در جریان بود  ومن به طور مستقیم و غیر مستقیم با آنها در تماس بودم به یک راهکار اساسی، ساده و در عین حال کار آمد دست یافتم. به طوریکه تا به حال هیچ تناقضی در آن پیدا نکردم و به نوعی مهمترین دغدغه امروزم  که حرکت به سوی جلو  باشد را جواب می دهد. که در آن با اعمال برخی محدودیت های جزیی می توان  اثبات کردکه می توان به سمت جلو حرکت کرد. این دیدگاه ممکن است از نظر خواننده، سطحی و غیر قابل درک باشد ولی لازم می دانم که بگویم مسایل و راهکارهای زیادی به ذهنم خطور کرده و قطعا راهکار های زیادی هم هست که من با آن ها آشنایی ندارم ولی در حال حاضر این تنها راهکاریست که نقض نشده است

 طبق این ایده لازمه حرکت به جلو در مقیاس جهانی  ایجاد یک دهکده جهانی است.این مهمترین اصل است  به طوریکه فقط افرادی توانایی حضور در این دهکده را دارند که از لحاظ فکری از یک حد استاندارد مشخص بالاتر باشند بنابراین نیاز به جدا کردن افراد در مقیاس  بسیار وسیعی داریم و افرادی که در این دهکده حضور دارند با توجه به برتری فکری و در نتیجه آن برتری در نیروی تعامل، کنترل دسته دیگر را بر عهده گرفته و به این ترتیب بر آنها غالب می شوند.و باایجاد یک دهکده از دسته دیگر جدا می شوند.

تجربه ثابت کرده است که پیشرفت همواره در  محیط هایی که از لحاظ فکری غنی هستند صورت می گیرد بنابراین به طور کلی می توان گفت که گروهی که در این دهکده حضور دارند به سمت جلو حرکت می کنند، ضمن اینکه ذکر این نکته ضروری است  که کلی و جزیی بودن این حرکت یکی از مهمترین مسایلی بوده که مرا مدت طولانی به خود مشغول کرده و با توجه به مدت زمان کمی که از ظهور این ایده می گذرد موفق به برپایی اصول کلی و چهارچوب این ایدولوژی شده ام که بسیاری از جزییات را شامل می شودکه از آنجایی که این جزییات طولانی است از بیان آن صرفنظر می کنم ولی تناقضی در آن وجود ندارد و این برای من موفقیت بزرگی است. و می تواند از لحاظ فردی یک قدم به سمت جلو باشد

 

+ نوشته شده توسط نادر قاسمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:51 |


Powered By
BLOGFA.COM